من نوشت

فردا مرا به جرم عشق اعدام می کنند...

مکه رفته بودم

درمکه که رفتم خيال ميکردم ديگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اينکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درست هايم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود

درمکه ديدم خدا چند ساليست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خويش ميگردند.

در مکه ديدم هيچ انساني به فکر فقير دوره گرد نيست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خويش را بزدايد غافل از اينکه آن دوره گرد، خود خدا بود

درمکه ديدم خدا نيست و چقدر بايد دوباره راه طولاني را طي کنم تا به خانه خويش برگردم.

 درهمان نماز ساده خويش تصور خدا را در کمک به مردم جستجو کنم

 آري شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه اي است که خدايي در آن نيست.

 

حسين پناهي


برچسب‌ها: حسین پناهی
+ نوشته شده در Mon 28 Oct 2013 ساعت 10:4 PM توسط باران(یاغیش) |


دیوار تنهایی

▬▬▬▬▬▬▬۩۞۩▬▬▬▬▬▬▬▬▬

...گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید، نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی، بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند...!

▬▬▬▬▬▬▬۩۞۩▬▬▬▬▬▬▬▬▬

برگرفته از نمایشنامه "دست های آلوده" | ژان پل سارتر | مترجم: جلال آل احمد


برچسب‌ها: پل ساتر جلال آل احمد
+ نوشته شده در Mon 28 Oct 2013 ساعت 9:50 PM توسط باران(یاغیش) |


نه بسته ام به کس دل...

▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
دلم گرفته ای دوست! هوای گريه با من
گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا من؟

كجا روم؟ كه راهی به گلشنی ندانم
كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من
...

نه بسته‌ام به كس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

ز من هر آنكه او دور، چو دل به سينه نزديك
به من هر آنكه نزديك، ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سويی، نه باده در سبويی
كه تر كنم گلويی به ياد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟
كه گويدم به پاسخ كه زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گريه با من...!
▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
ارديبهشت 61

برگرفته از كتاب "كولي و نامه و عشق" (مجموعه‌ عاشقانه‌ها) /
سيمين بهبهانی

برچسب‌ها: سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در Tue 2 Oct 2012 ساعت 6:27 PM توسط باران(یاغیش) |


استخدام

  1. مثل روزنامه‌ها، اول همه را سر كار مي‌گذارند
    بعد آگهي استخدام مي‌زنند
    بچه‌هاي وظيفه، يا شاعر شده‌اند يا خواننده!
    خدا را شكر در خانه ما، كسي بيكار نيست
    يكي فرم پر مي‌كند، يكي احكام مي‌خواند
    يكي به سرعت پير مي‌شود
    و آن يكي مدام نق مي‌زند:
    مرده‌شور ريختت را ببرد
    چرا از خرمشهر، سالم برگشتي؟!

    اکبر اکسیر

+ نوشته شده در Mon 25 Jun 2012 ساعت 7:2 PM توسط باران(یاغیش) |


آدم تنــــــهاست

  1. ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
    .. وقتـــــــــی آدم یک نفر را دوســـــــــت داشته باشد بیش‌تر تنـــــــــهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
    و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شو...د...!

    ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

+ نوشته شده در Mon 25 Jun 2012 ساعت 6:39 PM توسط باران(یاغیش) |


حســــــــــــــرتِ زندگــــــــــــــیِ

  • ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
    ... در حســــــــــــــرتِ زندگــــــــــــــیِ دیگـــــــــــران. برای این است که از بیرون که نگاه می‌کنی، زندگیِ دیگران یک کل است که وحدت دارد، اما زندگیِ خودمان که از درون نگاهش می‌کنیم، همه‌اش تکه‌تکه و پاره‌پاره به نظر می‌آید. هنـــــــــــوز هم در پیِ ســـــــــــرابِ وحـــــــــــدت مـــــــــــی‌دویم...!

    یادداشت‌ها (جلدِ دوم) / آلبر کامو / مترجم: خشایار دیهیمی

    ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

    یادداشت‌ها / آلبر کامو / مترجم: خشایار دیهیمی

+ نوشته شده در Mon 25 Jun 2012 ساعت 6:12 PM توسط باران(یاغیش) |


مواظب خودت باش

خدایا

  ما فقط تو رو داریم

           ومواظب خودت باش....

+ نوشته شده در Mon 25 Jun 2012 ساعت 6:10 PM توسط باران(یاغیش) |


بازی

بازی 

ما تماشا چیانی هستیم 
که پشت درهای بسته مانده ایم ! 
دیر امدیم ! 
خیلی دیر... 
پس به ناچار 
حدس می زنیم ، 
شرط میبندیم ، 
شک میکنیم ... 
و آن سوتر 
در صحنه 
بازی به گونه ای دیگر در جریان است .

حسین پناهی

+ نوشته شده در Wed 20 Jun 2012 ساعت 10:11 AM توسط باران(یاغیش) |


همیشه فردایی نیست

  1. گابریل گارسیا مارکز هنگامی که به سرطان لنفاوی مبتلا بود و تصور می‌کرد عمر زیادی برایش باقی نمانده، در بخشی از یک نامه‌ی کوتاه جملاتی چنین زیبا نگاشت :

    اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ...

+ نوشته شده در Sat 16 Jun 2012 ساعت 5:27 PM توسط باران(یاغیش) |


خدای عزیز !

  • ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
    خدای عزیز !
    امروز صد سالم است. کوشیدم به پدر و مادرم حالی کنم که زندگی هدیه ی عجیبی است.
    اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را می داند. خیال می کند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را می زند. خیال می کند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش می گذارد. به طوری که می شود گفت حاضر است دورش اندازد. ولی عاقبت می فهمد که زندگی هدیه ای نبوده، گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده ا...ند. آن وقت سعی می کند کاری بکند که سزاوار آن باشد. 
    من که صد سال از عمرم گذشته می دانم چه می گویم. آدم هرچه پیرتر می شود باید ذوق بیشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد. آدم باید قریحه ی ظریفی پیدا کند، باید هنرمند بشود. در ده سالگی یا بیست سالگی هر احمقی از زندگی لذت می برد. اما در صد سالگی، وقتی آدم دیگر رمق جنبیدن ندارد باید مغزش را به کار بیندازد تا از زندگی کیف کند....!
    ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
    ... وقتی می خوای بدونی تو محله ی پولدارا هستی یا وسط گداها، به زباله هاشون نگاه کن. اگه نه اثری از زباله دیدی نه از سطلش بدون که اهل محل خیلی پولدارن. اگه سطل دیدی اما اثری از زباله نبود مردم پولدارن ولی نه خیلی! اگر زباله ها کنار سطل ها ریخته بود معلومه که مردن نه پولدارن نه گدا. اگر فقط زباله دیدی و اثری از سطل نبود، مردم فقیرن و اگه مردم توی زباله ها می لولیدن خیلی گدان...!
    ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬


    گل های معرفت (مجموعه داستان)/ اریک امانوئل اشمیت / مترجم: سروش حبیبی

+ نوشته شده در Sat 16 Jun 2012 ساعت 5:18 PM توسط باران(یاغیش) |


عاشـــــــــــقانه

  • ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
    ... تنـــــــــــها اعتقاد به اينكه سعادت، دور از دسترس ماست، سعادت را دور از دسترس ما نگه مي دارد. هيچ چيز همچون اراده به پرواز، پريدن را آسان نمی كند...!
    ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
    مگـــــــــــذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
    مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به "عادت آب دادن گل‌های باغچه" بدل شود!
    ... عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست. پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.
    تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.
    چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
    عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
    جام بلور، تنها یک بار می‌شکند. می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت. اما شکسته‌های جام، آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد.
    همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهـــــــــــانه‌ها، جای حس عاشـــــــــــقانه را خوب می‌گیرند...!
    ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

    يك عاشقانه آرام / نادر ابراهيمی

+ نوشته شده در Sat 16 Jun 2012 ساعت 5:11 PM توسط باران(یاغیش) |


عشق روی پیاده رو

  • ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
    ... یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
    یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟»
    گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و ...شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد...!
    ▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

    عشق روی پیاده رو (مجموعه داستان)/ مصطفی مستور

+ نوشته شده در Sat 16 Jun 2012 ساعت 5:8 PM توسط باران(یاغیش) |


آرزوهای بلنــــــــــدت

▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

آرزوهایت بلنــــــــــد بود
دستهای من کوتاه
تو نردبــــــــــان خواسته بودی
من صندلی بودم
...
با این همه
فراموشم مکن
وقتی که بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
و به مــــــــــاه فکر می کنی

▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ
۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
زن،تاریکی،کلمات ( مجموعه شعر) / حافظ موسوی
+ نوشته شده در Sun 10 Jun 2012 ساعت 11:36 AM توسط باران(یاغیش) |


زنـــــــــــــــــدگی

▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

زنـــــــــــــــــدگی بار گرانی ست
که بر پشت پریشانی تُست
کار آسانی نیست
نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن
پـــــــــــــــــدرم
...
کمرم از غم سنگین نگاهت خَم باد...!
▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ
۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

مجتبی کاشانی
+ نوشته شده در Sun 10 Jun 2012 ساعت 11:35 AM توسط باران(یاغیش) |


اساس ...

▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

...

پـــــــــــــــــــدر نر بود

مادر را ماده می‌دید
ماده گرایی پدر، کار دستش داد
ما، ده نفر شدیم
حالا دنیا بگوید ماده اساس است
من باور نمی‌کنم
...
اساس، خدابیامرز پدرم بود...!

ملخ‌‌های حاصلخیز (مجموعه شعر) / اکبر اکسیر


+ نوشته شده در Sun 10 Jun 2012 ساعت 11:34 AM توسط باران(یاغیش) |


رنج

▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
-
چرا رنجم می دهی؟
-
چون دوستت دارم.
-
نه دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم خوشی اش را می خواهیم نه رنجش را
.
-
وقتی کسی را دوست داریم تنها یک چیز را می خواهیم: عشق را، حتا به قیمت رنج
.
-
پس تو به عمد مرا رنج می دهی؟
...
-
بله، برای اینکه از عشقت مطمئن شوم
...!
▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ
۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

بارون درخت نشین / ایتالو کالوینو / مترجم: مهدی سحابی
+ نوشته شده در Sun 10 Jun 2012 ساعت 11:33 AM توسط باران(یاغیش) |


دويدم تا هيچ

درها به طنين هاي تو وا كردم‌.
هر تكه نگاهم را جايي افكندم‌، پر كردم هستي ز نگاه .


بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم‌، رفتم
به نماز.
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم‌، پاشيدم
به جهان‌.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن‌، و به خود
گستردن‌.
و شياريدم شب يكدست نيايش‌، افشاندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب‌.
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته
هوش‌.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم‌،
لرزيدم‌.
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم‌.
ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم‌، خوردم‌، و ز خود رفتم‌،
و رها بودم‌.


برچسب‌ها: سهراب
+ نوشته شده در Sun 10 Jun 2012 ساعت 10:31 AM توسط باران(یاغیش) |


میدونم

وقتی تو نیستی تنها می مونم
از همه ی دنیا دست می کشم
جای دوتا مون گریه می کنم
جای دوتامون نفس می کشم

این که اسمش زندگی نیست ، من بدون تو دیونه م
به هوای تو نشسته ام ولی می دونم
می دونم واسه من دیگه توی قلب تو جا نیست
می دونم دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیست
تا وقتی که بی تو بارون توی کوچه ها میباره
می دونم تنهایی من و تنها نمیزاره


اخرش یه روز قلب تو دیگه
حتی اسممو از یاد می بره
پنجره ها رو وا می کنی تو
خاطره خامو باد می بره


این که اسمش زندگی نیست ، من بدون تو دیونه م
به هوای تو نشسته ام ولی می دونم
می دونم واسه من دیگه توی قلب تو جا نیست
می دونم دیگه هیچی شبیه گذشته ها نیست
تا وقتی که بی تو بارون توی کوچه ها میباره
می دونم تنهایی من و تنها نمیزاره
+ نوشته شده در Sun 10 Jun 2012 ساعت 10:27 AM توسط باران(یاغیش) |


آخردنیا

آدمک آخر دنياست ، بخند

آدمک مرگ همينجاست ، بخند


آن خدايي که بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند


دست خطّي که تو را عاشق کرد

شوخي ِ کاغذي ماست ، بخند




فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گريه چه زيباست ، بخند


صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست ، بخند


راستي آنچه که يادت دادم

پر زدن نيست که در جاست ، بخند


آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ، بخند

+ نوشته شده در Tue 13 Mar 2012 ساعت 5:26 PM توسط باران(یاغیش) |


بهاردرراه است

وآن بهار ،وآن وهم سبز رنگ

که بردریچه گذر داشت ،با دلم می گفت:

"نگاه کن

توهیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی"

...فروغ ...

+ نوشته شده در Sun 26 Feb 2012 ساعت 5:25 PM توسط باران(یاغیش) |